
خانواده ای از جنس جاسوس
سلام همون طور که گفتم اومدم رمان رو بنویسم
انیا :
امروز اومدم داستان خودم و خانوادمو تعریف کنم من انیام
لوید (بابایی) ، یور (مامانی) هست
بابای من یه جاسوس شماره یک هست که برای ماموریتش ( حالا بعدا میگم باید یک خانواده قلابی تشکیل بده و دختر یا پسرشو توی مدرسه ای که اقای اندرز که پسرشو توی اون مدرسه درس میخونه ثبت نام کنه باید زود کارشو بکنه چون برای ثبت نام فقط 2 هفته وقت داشت
لوید :
اخه چطور اونم توی 2 هفته انجامش بدم 😠.
رئیسش:
تو میتونی مامور توایلایت این ماموریت بین شرق و غرب هست اگه نتونی میلیون ها ادم از دست میره. من روت حساب کردم.
لوید :
اه باشه انجامش میدم. خداحافظ.
رئیسش :
خداحافظ. مامور توایلایت
- اخه چطور میشه. فک کنم دیگه چاره ای ندارم
٬ یتیم خانه ٬
- باید برم و یه بچه رو به سرپرستی بگیرم هو نحایتش بعد ماموریت برش میگردونم
انیا :
وارد یتیم خانه شد از صاحب یتیم خونه پرسید
- سلام اقا شما بچه باهوش و زرنگ دارین
+ سلام اقا بله بفرمایید این دخترک خیلی باهوشه
باید از دستش خلاص بشم
به نظر که سنش حدود 4 ، 3 هست باید یه دختر دیگه پیدا کنم
انیا :
نخیر ام من شیش سالمه
+ عه کی این شش سالش شد ما نفهمیدیم
باید تستش کنم
- الان این جدول رو حل میکنم
+ این مال بزرگ سال هاست چطور این حلش میکنه دوست دارم ببینم
از اونجایی که این اقاهه داره جوابارو میگه منم مینویسم 😀
- خب تموم شد بیا بگیر🤭
+ ها چیییی چطور ممکنه اون همشونو تموم کرد
خب تا پارت بعدی برای پارت بعد 6 تا لایک و 5 تا کامنت منتظرم خداحافظ